Unknown memory



لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


اول راهنمایی بودم 
ظهر بود 
 اومدند در کلاس گفتند به م » بگین خواهرش اومده دنبالش . حتی هنوزم حس اضطراب و دلهره ی اینکه وقتی مدرسه ای و یکی از اعضای خانواده زودتر از  معمول میاد دنبالت رو حس می کنم . خیلی دقیق حسش میکنم .
 حتی هنوزم چهره ی ملیحه رو فراموش نکردم . چهره ی مهربون و آروم و دلسوزش .

سوار ماشین دایی شدیم . رفتیم بیرجند . خیلی سریع همه چیز گذشت 
خیلی سریع من توی بیمارستان بودم در حالی که بابا روی تخت دراز کشیده بود و ناراحت و دست هاش و پاهاش رنگ پریده بود . 
دایی برام رانی پرتقال خریده بود با کلوچه
و من داشتم فکر میکردم چرا با وجود اینکه خیلی زیاد رانی پرتقال دوست دارم اما هر کاری می کنم از گلوم پایین نمیره 
انگار یه چیزی گیر کرده توی گلوم 
وقتی چشم هام پر از اشک شد فهمیدم چرا.
حالا امروز وقتی مریم از خونه اش بهم زنگ زد و گفت دیشب خواب های بدی در موردم می دیده و هی تا اذان چندین بار از خواب بیدار شده  من همونقدر حالم بد بود که لقمه ی نون و مربای بهی که یاسمن بهم داد رو نمی تونستم قورت بدم و احساس میکردم دارم خفه میشم . 
همینقدر این روز هام تلخن .

مثل دیشب که مرتضی برام عکس فرستاد و من بی اختیار اشک هام رو روی گونه های سردم حس میکردم و احساس کردم نیاز دارم یک شبانه روز فقط گریه کنم .

• خیلی بد نوشتم . چیزی که نوشتم حال درونم رو نمی تونه شرح بده . ولی بلد نیستم بهتر از این از واژه ها استفاده کنم . نمیدونم این روزا چرا اینقدر کند ذهن تر شدم .


هوا 
سرده . سوز نداره ولی سرده 
آسمون آبیه 
آبی نفتی ؟ 
تیره نیست 
ابر ها سفید اند 
مثل وقت هایی که قراره برف بیاد و شب روشن تر میشه . شب روشن میشه . شب روشن میشه . 
یک هواپیما همین الان رد شد . 
ستاره ها بین ابر ها می درخشند 
فرهاد مهراد می خواند ، از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید .


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


اول راهنمایی بودم 
ظهر بود 
 اومدند در کلاس گفتند به م » بگین خواهرش اومده دنبالش . حتی هنوزم حس اضطراب و دلهره ی اینکه وقتی مدرسه ای و یکی از اعضای خانواده زودتر از  معمول میاد دنبالت رو حس می کنم . خیلی دقیق حسش میکنم .
 حتی هنوزم چهره ی ملیحه رو فراموش نکردم . چهره ی مهربون و آروم و دلسوزش .

سوار ماشین دایی شدیم . رفتیم بیرجند . خیلی سریع همه چیز گذشت 
خیلی سریع من توی بیمارستان بودم در حالی که بابا روی تخت دراز کشیده بود و ناراحت و دست هاش و پاهاش رنگ پریده بود . 
دایی برام رانی پرتقال خریده بود با کلوچه
و من داشتم فکر میکردم چرا با وجود اینکه خیلی زیاد رانی پرتقال دوست دارم اما هر کاری می کنم از گلوم پایین نمیره 
انگار یه چیزی گیر کرده توی گلوم 
وقتی چشم هام پر از اشک شد فهمیدم چرا.
حالا امروز وقتی مریم از خونه اش بهم زنگ زد و گفت دیشب خواب های بدی در موردم می دیده و هی تا اذان چندین بار از خواب بیدار شده  من همونقدر حالم بد بود که لقمه ی نون و مربای بهی که یاسمن بهم داد رو نمی تونستم قورت بدم و احساس میکردم دارم خفه میشم . 
همینقدر این روز هام تلخن .

مثل دیشب که مرتضی برام عکس فرستاد و من بی اختیار اشک هام رو روی گونه های سردم حس میکردم و احساس کردم نیاز دارم یک شبانه روز فقط گریه کنم .

• خیلی بد نوشتم . چیزی که نوشتم حال درونم رو نمی تونه شرح بده . ولی بلد نیستم بهتر از این از واژه ها استفاده کنم . نمیدونم این روزا چرا اینقدر کند ذهن تر شدم .


هوا 
سرده . سوز نداره ولی سرده 
آسمون آبیه 
آبی نفتی ؟ 
تیره نیست 
ابر ها سفید اند 
مثل وقت هایی که قراره برف بیاد و شب روشن تر میشه . شب روشن میشه . شب روشن میشه . 
یک هواپیما همین الان رد شد . 
ستاره ها بین ابر ها می درخشند 
فرهاد مهراد می خواند ، از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید .


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


روز به روز دارم آدم بدتری میشم 

دارم حسش میکنم قشنگ 

مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 

مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .

توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 


تو فقط بگو محبوبه سلام ، اشک میشم . یا بگو محبوبه هوای بیرون سرده یا گرم . یا مثلا بگو شام چی دوست داری برات درست کنم یا حتی اگه بگی امتحان پاتولوژی چند نمره است . من چرا اینقدر گریه میکنم ؟ اصلا برای چی ؟ آبی آبی آبی مهتابی ، آبی تر از هر آبی . کاش نکات فنی لازم برای ادامه ی مسیر رو به قول صائبی آسونش کنی برام . برای من . حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی . آسون شد ؟ 
من ناراحت نیستم من فقط دلم تنگ شده . میشه . خواهد شد . تو می خندی و این زیباترین شعر دنیاست . ع میگه دپ شدی . هه . دپ .  :)))
توی محوطه مدرسه یکی زمین خورد ، معاون اومد گفت عه چرا زمین خوردی ؟ چرا آسمون نخوردی ؟ :/ 
دیفن هیدرامین و تمام 
[ در تب و داغی و سنگینی سرماخوردگی . سرما   خوردگی سرما  ] 


لباس سبزم که هدیه مریم بود و تقریبا بهم میومد گم شد 

الانم گاید قلب که توی کوله پشتیم بود نیست 

گذشته یه زخم پیر و کهنه است ، هیچ وقت خوب نمیشه 

چهار ساعته که کاری جز ، نگران بودن در مورد اینکه چیکار کنم که نیفتم ، نکردم 

نشستم روی زمین و سرم رو گذاشتم روی تخت 

ذهنم در حال انفجاره تقریبا . دارم موزیک های تابستون رو گوش میدم . شاید موزیک های اون موقع حس درس خوندن رو بهم القا کنند :/


شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش


چرخ زن میگه اخرین شب پاییز بر شما چه می گذرد 

جوش روی دماغم میخاره 

با ریحانه نشستیم سرچ کردیم که جوش رو باید ترد یا نترد 

اوضاع داغونه تقریبا . ۳ جزوه از ۲۲ جزوه خوندم . 

دلم برای یه سری آدم تنگ شده که نیستن اینجا 

که نیستن کلا 

که نیستند 

کلا 


خوابم نمی بره 

اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 

اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 

زندگی من می تونه همینجا تموم شه 

ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .

بگو

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 

 


 میم کاندید شده برای انتخابات اسفند . با شنیدن این خبر روشن شدم و به این فکر کردم اگه رد صلاحیت نشه ، شاید دیگه اینقدر با قطعیت نگم که نمیخوام رأی بدم .  و به این فکر کردم  اینکه این آدم بعد از چهار سال فکر کردن و مخالفت های اطرافیان همچین تصمیمی گرفته چقدر میتونه ارزشمند باشه ؟ 
امروز توی هپی لند بین دو تا عروسک آبیِ پسر و صورتیِ دختر با قیمتی که دیگه بهش عادت کردم ، گیر کردم .
شیر سفیدِ سرد  وکیک یزدیِ گرد و هوای ابری و خواهرم و دلتنگی برای قاین و آدم هاش و ساند کلاد و یاد آرِ نامجو که روی ده ثانیه ی آخر گیر کرده .
حالم ؟ :))))
 هی هر روز میگذره و هی یاد اپیزود یونان و صدف های لای موهایشِ رادیو دیو میفتم . حالا اینقدر نگاهِ صورتیِ دختر کردم که ازش متنفر شدم . از یاد نبر خون را .
هوا ابریه .
ور بمردیم عذر ما بپذیر ای بسا آرزو که خاک شده .
ریحانه میگه اینقدر خودت رو اذیت نکن . کاش فقط یه چیزی این وسط درست بود .


شبا خیلی زود 
خیلی زود 
میخوابم 
مثلا ۹ یا ۱۰ 
بعد یهو در حالی که امیدوارم صبح شده باشه بیدار میشم ، می بینم ساعت یکه . باز میخوابم . از فرط تشنگی بیدار میشم و دوباره به ساعت نگاه میکنم 
می بینم هنوز حتی چهار هم نشده . این روزا خیلی بد می گذرند . وسط این جریانات تلخ ، حالا منم هی بیشتر می فهمم که چقدر نمی‌دونم . کلاس ها و دانشگاه هم قرار نیست هیچ وقت زیبا بشه . دلم برای خونه تنگ شده . خونه ی جای بهتری نیست . فقط دلم تنگ شده . شاید لذت بخش باشه یه چایی داغ کنار بخاریِ توی هال وقتی مامان و بابا خوابن و مینو و ملیحه قراره یک ساعت دیگه بیان خونه مون . می تونه زیبا باشه .
امروز که روی نیمکت آبی دانشگاه نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که وقتی می پرسه خوبی باید چی بگم ، ساعت ۱ و ۴۰ شد و من باز رفتم سوار همون ماشین دراز نارنجی شدم ( اتوبوس نارنجی به روایتی  )  و رفتم خوابگاه . به سختی پیاده شدم . به سختی و در حالی که ریحانه دستم رو گرفته بود از ۱۶ پله یا بیشتر یا کمتر بالا رفتم . به زحمت و مشقت کفش هام رو درآوردم و نفیسه پرسید چی شده و من گفتم خسته ام و نفیسه گفت یعنی اینقدر ؟ 
و این اینقدر هنور توی سرم دارم می پیچه .
همین آدم هایی که دارم ازشون فرار میکنم  همینایی هستن که بهشون نیاز دارم .
[پولِ زیاد میخوام یا حتی کم ولی نه از پدرم ، خواسته ی یک دختر ۲۱ ساله حدودا که خسته است و همیشه جز ناله کردن کاری نکرده اساسا  ]


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دکوراسيون آشپزخانه دبیرستان غیردولتی دوره اول متوسطه ثامن الائمه «ع» وبلاگ مدیریت مالی -احمد سوری حفاظ پردیس مجله اینترنتی تفریحی مقاله و تحقیق و پایان نامه های علمی کتاب حقیقت چپاول 30مارکت دانلود طرح توجیهی